...
به نام او
دوباره دعوایشان شده بود.مرد اصلا حرف نمیزد.
زن میگفت: آخه نمیگی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم؟ دستامو ببین..ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها
مرد چواب نداد .زن چادرش را کشید جلوتر .دوباره زیر چشمی به اطراف نگاه کرد .کسی نبود .جری تر شد .گفت : این هم از شازده بزرگت که میگفتی درسخونه .آقا دوتا تجدید اورده .تازه میگه همه معلم خصوصی دارن . منم میخوام
مرد ساکت بود . زن خندید و گفت : یه خبر خوب هم بهت بدم . برای نرگس , خواستگار اومده . کاش بودی و می دیدی.
و بعد یه قطره اشک از چسمهاش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواش افتاد رو سنگ قبر
پ.ن:بعد از مدت ها یه پست طولانی انم از نوع قدیمیش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 1:39 توسط مهمه؟
|